تبلیغات
اینجا ایران است - خالی نبودن زمین از حجت خدا - روایت چهل و دوم - 42

خالی نبودن زمین از حجت خدا - روایت چهل و دوم - 42

 

نوع مطلب :کمال الدین شیخ صدوق ،ولایت ،حدیث ،شیعیان ،

نوشته شده توسط:متین .

خالی نبودن زمین از حجت خدا روایت چهل و دوم

به ادامه مطلب بروید

سند روایت معتبر است

حَدَّثَنَا أَبِی رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا إِبْرَاهِیمُ بْنُ هَاشِمٍ قَالَ حَدَّثَنَا إِسْمَاعِیلُ بْنُ مَرَّارٍ قَالَ حَدَّثَنِی یُونُسُ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ قَالَ حَدَّثَنِی یُونُسُ بْنُ یَعْقُوبَ قَالَ: كَانَ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع جَمَاعَةٌ مِنْ أَصْحَابِهِ فِیهِمْ حُمْرَانُ بْنُ أَعْیَنَ وَ مُؤْمِنُ الطَّاقِ وَ هِشَامُ بْنُ سَالِمٍ وَ الطَّیَّارُ وَ جَمَاعَةٌ مِنْ أَصْحَابِهِ فِیهِمْ هِشَامُ بْنُ الْحَكَمِ وَ هُوَ شَابٌّ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع یَا هِشَامُ قَالَ لَبَّیْكَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ قَالَ أَ لَا تُخْبِرُنِی كَیْفَ صَنَعْتَ بِعَمْرِو بْنِ عُبَیْدٍ وَ كَیْفَ سَأَلْتَهُ قَالَ هِشَامٌ جُعِلْتُ فِدَاكَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنِّی أُجِلُّكَ وَ أَسْتَحْیِیكَ وَ لَا یَعْمَلُ لِسَانِی بَیْنَ یَدَیْكَ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِذَا أَمَرْتُكُمْ بِشَیْ‏ءٍ فَافْعَلُوهُ قَالَ هِشَامٌ بَلَغَنِی مَا كَانَ فِیهِ عَمْرُو بْنُ عُبَیْدٍ وَ جُلُوسُهُ فِی مَسْجِد الْبَصْرَةِ وَ عَظُمَ ذَلِكَ عَلَیَّ فَخَرَجْتُ إِلَیْهِ وَ دَخَلْتُ الْبَصْرَةَ یَوْمَ الْجُمُعَةِ فَأَتَیْتُ مَسْجِدَ الْبَصْرَةِ فَإِذَا أَنَا بِحَلْقَةٍ كَبِیرَةٍ وَ إِذَا أَنَا بِعَمْرِو بْنِ عُبَیْدٍ عَلَیْهِ شَمْلَةٌ سَوْدَاءُ مِنْ صُوفٍ مُؤْتَزِرٌ بِهَا وَ شَمْلَةٌ مُرْتَدٍ بِهَا وَ النَّاسُ یَسْأَلُونَهُ فَاسْتَفْرَجْتُ النَّاسَ فَأَفْرَجُوا لِی ثُمَّ قَعَدْتُ فِی آخِرِ الْقَوْمِ عَلَى رُكْبَتَیَّ ثُمَّ قُلْتُ أَیُّهَا الْعَالِمُ أَنَا رَجُلٌ غَرِیبٌ تَأْذَنُ لِی فَأَسْأَلَكَ عَنْ مَسْأَلَةٍ قَالَ فَقَالَ نَعَمْ قَالَ قُلْتُ لَهُ أَ لَكَ عَیْنٌ قَالَ یَا بُنَیَّ أَیُّ شَیْ‏ءٍ هَذَا مِنَ السُّؤَالِ إِذَا تَرَى شَیْئاً كَیْفَ تَسْأَلُ عَنْهُ فَقُلْتُ هَكَذَا مَسْأَلَتِی قَالَ یَا بُنَیَّ سَلْ وَ إِنْ كَانَتْ مَسْأَلَتُكَ حَمْقَاءَ قُلْتُ أَجِبْنِی فِیهَا قَالَ فَقَالَ لِی سَلْ قَالَ قُلْتُ أَ لَكَ عَیْنٌ قَالَ نَعَمْ قَالَ قُلْتُ فَمَا تَرَى بِهَا قَالَ الْأَلْوَانَ وَ الْأَشْخَاصَ قَالَ قُلْتُ أَ لَكَ أَنْفٌ قَالَ نَعَمْ قَالَ قُلْتُ فَمَا تَصْنَعُ بِهِ قَالَ أَشَمُّ بِهِ الرَّائِحَةَ قَالَ قُلْتُ أَ لَكَ لِسَانٌ قَالَ نَعَمْ قَالَ قُلْتُ فَمَا تَصْنَعُ بِهِ قَالَ أَتَكَلَّمُ بِهِ قَالَ قُلْتُ أَ لَكَ أُذُنٌ قَالَ نَعَمْ قَالَ قُلْتُ فَمَا تَصْنَعُ بِهَا قَالَ أَسْمَعُ بِهَا الْأَصْوَاتَ قَالَ قُلْتُ أَ فَلَكَ یَدَانِ قَالَ نَعَمْ قَالَ قُلْتُ فَمَا تَصْنَعُ بِهِمَا قَالَ أَبْطِشُ بِهِمَا وَ أَعْرِفُ بِهِمَا اللَّیِّنَ مِنَ الْخَشِنِ قَالَ قُلْتُ أَ لَكَ رِجْلَانِ قَالَ نَعَمْ قَالَ قُلْتُ فَمَا تَصْنَعُ بِهِمَا قَالَ أَنْتَقِلُ بِهِمَا مِنْ مَكَانٍ إِلَى مَكَانٍ قَالَ قُلْتُ أَ لَكَ فَمٌ قَالَ نَعَمْ قَالَ قُلْتُ فَمَا تَصْنَعُ بِهِ قَالَ أَعْرِفُ بِهِ الْمَطَاعِمَ عَلَى اخْتِلَافِهَا قَالَ قُلْتُ أَ فَلَكَ قَلْبٌ قَالَ نَعَمْ قَالَ قُلْتُ فَمَا تَصْنَعُ بِهِ قَالَ أُمَیِّزُ بِهِ كُلَّمَا وَرَدَ عَلَى هَذِهِ الْجَوَارِح‏ قَالَ قُلْتُ أَ فَلَیْسَ فِی هَذِهِ الْجَوَارِحِ غِنًى عَنِ الْقَلْبِ قَالَ لَا قُلْتُ وَ كَیْفَ ذَلِكَ وَ هِیَ صَحِیحَةٌ قَالَ یَا بُنَیَّ إِنَّ الْجَوَارِحَ إِذَا شَكَّتْ فِی شَیْ‏ءٍ شَمَّتْهُ أَوْ رَأَتْهُ أَوْ ذَاقَتْهُ رَدَّتْهُ إِلَى الْقَلْبِ فَلْیُقِرَّ بِهِ الْیَقِینَ وَ یُبْطِلُ الشَّكَّ قَالَ قُلْتُ فَإِنَّمَا أَقَامَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْقَلْبَ لِشَكِّ الْجَوَارِحِ قَالَ نَعَمْ قَالَ قُلْتُ وَ لَا بُدَّ مِنَ الْقَلْبِ وَ إِلَّا لَمْ یَسْتَیْقِنِ الْجَوَارِحُ قَالَ نَعَمْ قَالَ قُلْتُ یَا أَبَا مَرْوَانَ إِنَّ اللَّهَ لَمْ یَتْرُكْ جَوَارِحَكَ حَتَّى جَعَلَ لَهَا إِمَاماً یُصَحِّحُ لَهَا الصَّحِیحَ وَ یَنْفِی مَا شَكَّتْ فِیهِ وَ یَتْرُكُ هَذَا الْخَلْقَ كُلَّهُمْ فِی حَیْرَتِهِمْ وَ شَكِّهِمْ وَ اخْتِلَافِهِمْ لَا یُقِیمُ لَهُمْ إِمَاماً یَرُدُّونَ إِلَیْهِ شَكَّهُمْ وَ حَیْرَتَهُمْ وَ یُقِیمُ لَكَ إِمَاماً لِجَوَارِحِكَ یُرَدُّ إِلَیْكَ شَكُّكَ وَ حَیْرَتُكَ قَالَ فَسَكَتَ وَ لَمْ یَقُلْ لِی شَیْئاً قَالَ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَیَّ فَقَال‏ أَنْتَ هِشَامٌ فَقُلْتُ لَا قَالَ فَقَالَ لِی أَ جَالَسْتَهُ فَقُلْتُ لَا قَالَ فَمِنْ أَیْنَ أَنْتَ قُلْتُ مِنْ أَهْلِ الْكُوفَةِ قَالَ فَأَنْتَ إِذاً هُوَ قَالَ ثُمَّ ضَمَّنِی إِلَیْهِ فَأَقْعَدَنِی فِی مَجْلِسِهِ وَ مَا نَطَقَ حَتَّى قُمْتُ فَضَحِكَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع ثُمَّ قَالَ یَا هِشَامُ مَنْ عَلَّمَكَ هَذَا قَالَ قُلْتُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ جَرَى عَلَى لِسَانِی قَالَ یَا هِشَامُ هَذَا وَ اللَّهِ مَكْتُوبٌ فِی‏ صُحُفِ إِبْراهِیمَ وَ مُوسى‏.

 یونس بن یعقوب گوید: گروهى از اصحاب ما مثل حمران بن اعین و مؤمن الطّاق و هشام بن سالم و گروهى دیگر از اصحاب مثل هشام بن حكم- كه جوانى بود- نزد امام صادق علیه السّلام بودند. امام صادق علیه السّلام فرمود: اى هشام! گفت: لبّیك یا ابن رسول اللَّه! فرمود: آیا نمى‏گوئى كه با عمرو بن عبید چه كردى و چگونه از وى پرسش نمودى؟ هشام گفت: فداى شما گردم اى فرزند رسول خدا! من شما را بزرگ مى‏دانم و از شما خجالت مى‏كشم و در مقابل شما زبانم حركت نمى‏كند. امام صادق علیه السّلام فرمود: چون شما را به كارى فرمان دادم آن را به جاى آورید. هشام گفت: خبر عمرو بن عبید و جلوس او در مسجد بصره به من رسید و بر من گران آمد، رفتم و به بصره وارد شدم و روز جمعه به مسجد در آمدم و ناگاه خود را در یك حلقه بزرگ و در مقابل عمرو بن عبید دیدم كه ازارى سیاه و پشمین بسته بود و ردایى بر دوش داشت و مردم از او پرسش مى‏كردند، مردم را شكافتم و مردم نیز به من راه دادند و در آخرین صف و نزدیك وى بر دو زانو نشستم و گفتم: اى عالم! من مردى غریبم، آیا اجازه مى‏دهى كه مسأله‏اى از تو بپرسم؟ گوید: گفت آرى، گوید: گفتم آیا چشم دارى؟ گفت: اى پسر جان! این چه سؤالى است، چیزى را كه مى‏بینى چگونه از آن پرسش مى‏كنى؟ گفتم: سؤال من از این قبیل است، گفت: بپرس گر چه سؤالت احمقانه باشد. گفتم: پاسخ مرا در این مسائل بده، گفت: بپرس، گفتم: آیا چشم دارى؟ گفت: آرى، گوید گفتم:

با آن چه مى‏بینى؟ گفت: الوان و اشخاص را، گوید: گفتم: آیا بینى دارى: گفت:

آرى، گوید: گفتم با آن چه مى‏كنى؟ گفت: بو را با آن استشمام مى‏كنم. گوید: گفتم آیا زبان دارى؟ گفت: آرى، گوید: گفتم با آن چه مى‏كنى؟ گفت با آن سخن مى‏گویم، گوید گفتم: آیا گوش دارى؟ گفت: آرى، گوید، گفتم با آن چه مى‏كنى؟ گفت: با آن صداها را مى‏شنوم، گوید: گفتم آیا دو دست دارى؟ گفت:

آرى، گفتم: با آنها چه مى‏كنى؟ گفت: با آنها اشیاء را مى‏گیرم و نرمى و زبرى را با آنها تشخیص مى‏دهم، گوید: گفتم: آیا دو پا دارى؟ گفت: آرى، گوید: گفتم با آنها چه مى‏كنى؟ گفت: به واسطه آنها از جایى به جاى دیگر مى‏روم، گوید:

گفتم آیا دهان دارى؟ گفت: آرى، گوید: گفتم با آن چه مى‏كنى؟ گفت: غذاهاى مختلف را مى‏چشم، گوید: گفتم آیا قلب دارى؟ گفت: آرى، گوید: گفتم با آن چه‏ مى‏كنى؟ گفت: با آن دریافت این اعضاء را تمیز مى‏دهم، گوید: گفتم آیا این اعضا بى‏نیاز از قلب نیستند؟ گفت: خیر، گفتم: چرا چنین است در حالى كه آنها صحیح و سالمند؟ گفت: پسر جان! این اعضا چون در چیزى كه بو كرده‏اند یا دیده‏اند یا چشیده‏اند شكّ كنند، آن را به دل ارجاع مى‏دهند و به واسطه آن یقین مى‏آورد و شكّ را باطل مى‏سازد، گوید: گفتم آیا خداى تعالى قلب را براى زایل كردن شكّ اعضا قرار داده است؟ گفت: آرى، گوید: گفتم آیا بایستى قلب باشد و الّا اعضا یقین حاصل نكنند؟ گفت: آرى، گوید: گفتم اى ابا مروان! خداوند اعضاى تن تو را بدون امام رها نكرده است تا صحیح را صحیح شمارد و شكّ را برطرف نماید، امّا همه این خلایق را در حیرت و شكّ و اختلاف رها كرده است و امامى براى آنها قرار نداده است تا شكّ و حیرتشان را زایل سازد، و براى اعضاى تو امامى قرار داده است كه شكّ و حیرتت را برطرف سازد؟

گوید: ساكت شد و چیزى به من نگفت، گوید: سپس به من رو كرد و گفت: آیا تو هشامى؟ گفتم: خیر، گوید: گفت آیا با او مجالست داشته‏اى؟ گفتم: خیر، گفت:

اهل كجایى؟ گفتم: اهل كوفه، گفت: پس تو همان هشامى، گوید: سپس مرا نزد خود برد و در جاى خود نشانید و دیگر سخن نگفت تا من برخاستم، امام‏ صادق علیه السّلام خندید و بعد از آن فرمود: اى هشام! این استدلال را چه كسى به تو آموخته است؟ گوید: گفتم اى فرزند رسول خدا! بر زبانم جارى شد، فرمود: اى هشام! به خدا سوگند این در صحف ابراهیم و موسى نوشته شده است.

کمال الدین و تمام النعمه ج1 ص204 باب العله التی من اجلها یحتاج الی الامام ع حدیث بیست و یکم





 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


سخنی با بازدیدکنندگان چهارشنبه 15 آبان 1392
خالی نبودن زمین از حجت خدا - روایت پنجاه و نهم - 59 یکشنبه 12 آبان 1392
خالی نبودن زمین از حجت خدا - روایت پنجاه و هشتم - 58 شنبه 11 آبان 1392
خالی نبودن زمین از حجت خدا - روایت پنجاه و هفتم - 57 جمعه 10 آبان 1392
خالی نبودن زمین از حجت خدا - روایت پنجاه و ششم - 56 پنجشنبه 9 آبان 1392
خالی نبودن زمین از حجت خدا - روایت پنجاه و پنجم - 55 چهارشنبه 8 آبان 1392
خالی نبودن زمین از حجت خدا - روایت پنجاه و چهارم - 54 سه شنبه 7 آبان 1392
خالی نبودن زمین از حجت خدا - روایت پنجاه و سوم - 53 دوشنبه 6 آبان 1392
خالی نبودن زمین از حجت خدا - روایت پنجاه و دوم - 52 یکشنبه 5 آبان 1392
خالی نبودن زمین از حجت خدا - روایت پنجاه و یکم - 51 شنبه 4 آبان 1392
خالی نبودن زمین از حجت خدا - روایت پنجاهم - 50 جمعه 3 آبان 1392
خالی نبودن زمین از حجت خدا - روایت چهل و نهم - 49 پنجشنبه 2 آبان 1392
عید غدیر پنجشنبه 2 آبان 1392
خالی نبودن زمین از حجت خدا - روایت چهل و هشتم - 48 چهارشنبه 1 آبان 1392
خالی نبودن زمین از حجت خدا - روایت چهل و هفتم - 47 سه شنبه 30 مهر 1392
لیست آخرین پستها